حكيم ابوالقاسم فردوسى
1361
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بماهوى گفتند كان شهريار * بر آمد ز آرام و ز كارزار بفرمود كو را بهنگام خواب * از ان آسيا افگنند اندر آب بشد تيز بدمهر دو پيش كار * كشيدند پر خون تن شهريار كجا ارج آن كشته نشناختند * بگرداب زرق اندر انداختند چو شب روز شد مردم آمد پديد * دو مرد گرانمايه آنجا رسيد ازان سوكواران پرهيزگار * بيامد يكى بر لب جويبار تن او برهنه بديد اندر آب * بشوريد و آمد هم اندر شتاب چنين تا در خان راهب رسيد * بدان سوكواران بگفت آنچ ديد كه شاه زمانه بغرق اندرست * برهنه بگرداب زرق اندرست برفتند زان سوكواران بسى * سكوبا و رهبان ز هر در كسى خروشى بر آمد ز راهب به درد * كه اى تاجور شاه آزاد مرد چنين گفت راهب كه اين كس نديد * نه پيش از مسيح اين سخن كس شنيد كه بر شهريارى زند بندهيى * يكى بد نژادى و افگندهيى بپرورد تا بر تنش بد رسد * ازين بهر ماهوى نفرين سزد دريغ آن سر و تاج و بالاى تو * دريغ آن دل و دانش و راى تو دريغ آن سر تخمهء اردشير * دريغ اين جوان و سوار هژير تنومند بودى خرد با روان * ببردى خبر زين بنوشين روان كه در آسيا ماهروى ترا * جهاندار و ديهيم جوى ترا بدشنه جگرگاه بشكافتند * برهنه به آب اندر انداختند سكوبا ازان سوكواران چهار * برهنه شدند اندران جويبار گشاده تن شهريار جوان * نبيره جهاندار نوشين روان به خشكى كشيدند زان آبگير * بسى مويه كردند برنا و پير بباغ اندرون دخمهيى ساختند * سرش را بابر اندر افراختند سر زخم آن دشنه كردند خشك * بدبق و بقيصر و بكافور و مشك بياراستندش بديباى زرد * قصيب زير و دستى زبر لاژورد مى و مشك و كافور و چندى گلاب * سكوبا بيندود بر جاى خواب چه گفت آن گرانمايه دهقان مرو * كه بنهفت بالاى آن زاد سرو كه بخشش ز كوشش بود در نهان * كه خشنود بيرون شود زين جهان دگر گفت اگر چند خندان بود * چنان دان كه از دردمندان بود كه از چرخ گردان پذيرد فريب * كه او را نمايد فراز و نشيب دگر گفت كان را تو دانا مخوان * كه تن را پرستد نه راه روان همى خواسته جويد و نام بد * بترسد روانش ز فرجام بد دگر گفت اگر شاه لب را ببست * نبيند همى تاج و تخت نشست نه مهر و پرستندهء بارگاه * نه افسر نه كشور نه تاج و كلاه دگر گفت كز خوب گفتار اوى * ستايش ندارم سزاوار اوى همى سرو كشت او بباغ بهشت * ببيند روانش درختى كه كشت دگر گفت يزدان روانت ببرد * تنت را بدين سوكواران سپرد